Hollow Years of Post-Solitude...
  Hollow Years of Post-Solitude                                                                                                                             

    Post-SoLiTuDe                     

 
   
 

 

 

 

 11/01/2004 - 12/01/2004 12/01/2004 - 01/01/2005 01/01/2005 - 02/01/2005 02/01/2005 - 03/01/2005 03/01/2005 - 04/01/2005 04/01/2005 - 05/01/2005 05/01/2005 - 06/01/2005 06/01/2005 - 07/01/2005 07/01/2005 - 08/01/2005 08/01/2005 - 09/01/2005 09/01/2005 - 10/01/2005 10/01/2005 - 11/01/2005 11/01/2005 - 12/01/2005 12/01/2005 - 01/01/2006 01/01/2006 - 02/01/2006 02/01/2006 - 03/01/2006 03/01/2006 - 04/01/2006 04/01/2006 - 05/01/2006 05/01/2006 - 06/01/2006 07/01/2006 - 08/01/2006 08/01/2006 - 09/01/2006 09/01/2006 - 10/01/2006 10/01/2006 - 11/01/2006 12/01/2006 - 01/01/2007 02/01/2007 - 03/01/2007 03/01/2007 - 04/01/2007

 

 

 

 

 

              

گاهی پیش میاد که تو خونه ات نشستی داری چای بعد از ظهرتو با شیرینی می خوری و تلویزیونم داره واسه خودش یه وزوزی می کنه و تو بدون هیچ دقتی بهش خیره شدی و داری فکر می کنی اون روزم مثل روزای دیگه یه روز عادی و معمولیه و به زودی شب می شه که یهو یه چیزی درونت اتفاق می افته. می دونی چرا این طوری می گم؟ عین قصه ها برای همه چیز یه زمان مشخص تعیین می کنم؟ چون واقعا نمی دونم این انفصال کجاست! همون مثلیه که می گه اگه شروع کنی دونه دونه موهای سر یه آدمو بکنی اون آدم آخرش کچل می شه اما اگه بخوای با یه تار مو مشخص کنی که تار موی چندم بود که این آدم کچل شد (منظورم کاملا بدون مو نیست) نمی تونی بگی! یا اینکه من دقیقا از چه روزو چه زمانی شروع به فهمیدن کردم که الان می تونم تو خودآگاهم دوباره به یاد بیارمش؟
دو سالگی؟ سه سال و هشت ماهگی؟ واقعا نمی شه گفت...خلاصه یه روزی می شه که اون اتفاقه درونت می افته...یه چیزی که باعث می شه با زندگی صلح کنی...مثل یه رفیق می شینی پای درد دلش و سعی می کنی بفهمیش...از چیزایی که داری لذت می بری و همچنان برای چیزایی که نداری افسوس می خوری اما زندگیت تعریف های خودشو پیدا می کنه و تو بدون اینکه بخوای طبق اون تعریفا پیش می ری و بیش از اونا ازش انتظاری نداری...اون موقع دلت می خواد یه سری چیزا ادامه پیدا کنه و یه سری دیگه رو دوباره تجربه کنی
*****
چقدر دلم می خواد یه بار دیگه با پندار و صمد و نوال بریم از بندر گناوه صابون میوه ای هفت تا هزار تومن سوغاتی بخریم
!!!