|
|

11/01/2004 - 12/01/2004
12/01/2004 - 01/01/2005
01/01/2005 - 02/01/2005
02/01/2005 - 03/01/2005
03/01/2005 - 04/01/2005
04/01/2005 - 05/01/2005
05/01/2005 - 06/01/2005
06/01/2005 - 07/01/2005
07/01/2005 - 08/01/2005
08/01/2005 - 09/01/2005
09/01/2005 - 10/01/2005
10/01/2005 - 11/01/2005
11/01/2005 - 12/01/2005
12/01/2005 - 01/01/2006
01/01/2006 - 02/01/2006
02/01/2006 - 03/01/2006
03/01/2006 - 04/01/2006
04/01/2006 - 05/01/2006
05/01/2006 - 06/01/2006
07/01/2006 - 08/01/2006
08/01/2006 - 09/01/2006
09/01/2006 - 10/01/2006
10/01/2006 - 11/01/2006
12/01/2006 - 01/01/2007
02/01/2007 - 03/01/2007
03/01/2007 - 04/01/2007
|
|
هوای خشک پاییزی هر روز بیشتر گذشته رو یادم میاره...زیر زمین سرد اون خونه قدیمی رو که سیگارامونو با آتیش موتور خونش روشن می کردیم...اون روز عصر که مست کردیم و تو خیابون شوخیای بی مزه کردیم...بیتلز که از هرچیزی آسون تر اشکمو در میاره...اون روزا که من مثل همیشه تنها بودم و دلم می خواست همه دور هم باشیم...بچه ها ساز می زدن و ما به قول بابک بی اونکه بدونیم خوشحال بودیم...اون شبا که دور هم می شستیم کنسرت می دیدیم...توی همون خونه ای که تمام من و خاطراتم بود که همون جا گذاشتیمش و اومدیم...این روزا رو گذروندیم که یه علامت رو چوب خطمون اضافه کنیم...یه عصر دلگیر و ابری دیگه تو داراباد...با ثمین و بابک که تو تراس الد سانگز گوش می کردن و من و تو و باب دیلن که اون روز فقط و فقط به افتخار ما می زد...مثل تمام روزای دلگیر و تکراری تو دانشکده کاربردی با بچه هایی که از صب بدون اینکه بدونن چرا میان اون اونجا می شینن و شب به زور پرتشون می کنن بیرون...مثل هر چیز و هر کسی که تو این روزمرگی که فقط وقتی معنی می گیره که دیگه گذشتست گیر کرده و جز اینکه رو چوب خطش علامت اضافه کنه کاری از دستش برنمیاد...
|
|