مرد نقال کف می زند و با جستی بلند آن سوتر می نشیند..
...می داند این جای قصه همان جاست که فرهاد تیشه بر سر می زند...
-----------------------------------
قهوه خانه خالیست...مرد نقال عصا به دست با موی سپید و جامهء آبی در خم کوچه می پیچد...سایهء دیوانه ای در
دوردست آواز سر داده است..."ای بارون ای بارون ماهو دادن به شب های تار ای بارون....بر کوه و دشت و هامون ببار ای بارون!" مرد نقال دستی بر ریش سپیدش می کشد و دشت روزانه اش را می شمرد واز خدا طلب بیشتر نمی کند چرا که ماه کامل امشب راه خانه اش را روشن تر ساخته است
گ ل ا ر ه