دوستی ما بر می گرده به یه زمان نه چندان دور...اتفاقا بر خلاف اون چیزی که رایج بود همدیگه رو تو کافه یا خونهء یکی از دوستان یا یه بار ارزون یا یه همچین جایی ندیدیم...دوستم یه سی دی بهم داد یعنی چند تا سی دی داد که تو یکیشون یه آلبوم بود که توش یه آهنگ بود که من دقیقا موقع آپدیت کردن وبلاگم داشتم گوش می کردم...اصلا نه...قضیه مال قبل این ماجراست...داشتم یه فیلم خیلی خوب می دیدم که یه موزیک عجیب غریب فوق العاده داشت...خلاصه داشتم وبلاگ آپدیت می کردم که یهو آنتنام تیز شد...احساس کردم این رفیقمون یه حالیه...با دقت که گوش کردم دیدم درست احساس کردم...پس من چه حالیم؟!این کیه؟من کیم؟عجب حسی...!دوستم وقتی سولو می زنه انگار می خواد یه چیزی از دل سازش بکشه بیرون...مثل اینکه ساز حالش بد باشه و این اون قدر تکونش می ده و انگشت تو حلقش می کنه تا بالاخره تگری بزنه و همه رو بالا بیاره...وقتی ازش می پرسم چرا این جوری می کنی...هیچی نمی گه...سازشو می ذاره کنار و نگام می کنه...گاهی تعجب می کنه از این که این همه دوسش دارم...اما هیچ وقت نمی پرسه چرا...من هیچ کاری نمی کنم نمی دونم چطوری می فهمه که این قدر دوسش دارم...هیچ وقت نمی پرسه که کیم...حتی اسممو نمی دونه...منم البته زیاد نمیشناسمش اما صداشو...خب شاید به خاطر اینکه صدا خیلی رو من تاثیر داره و خیلی خوب به یادم می مونه...و شعرهاشو از دور می شناسم...وقتی روم نمی شه احساساتمو نسبت بهش ابراز کنم میرم سراغ باب. با اون یه کم ندارترم...هرچی باشه اونم خل و چله...از خودمونه...می گم این رفیقمون چشه؟چرا همیشه یه حالیه؟!اونم طبق معمول جواب سر بالا می ده...دربارهء اینکه شاید زن اونم با زنجیر می زندشو از این چرندیات بداهه...گاهی حس می کنم هیچ وقت به یه احساس این قدر نزدیک نبودم...به یه رویا...به یه خیال...شایدم خیلی بی ربط باشه به من...اما به هر حال خیلی ساده ست...مثل وودی النی که دستاشو کرده تو جیبای شلوار مسخرش...راه می ره و مهمترین و غم انگیزترین درگیریهای ذهنی آدمو سوت می زنه
...
You are like a hurricane
There's calm in your eyes...