Hollow Years of Post-Solitude...
  Hollow Years of Post-Solitude                                                                                                                             

    Post-SoLiTuDe                     

 
   
 

 

 

 

 11/01/2004 - 12/01/2004 12/01/2004 - 01/01/2005 01/01/2005 - 02/01/2005 02/01/2005 - 03/01/2005 03/01/2005 - 04/01/2005 04/01/2005 - 05/01/2005 05/01/2005 - 06/01/2005 06/01/2005 - 07/01/2005 07/01/2005 - 08/01/2005 08/01/2005 - 09/01/2005 09/01/2005 - 10/01/2005 10/01/2005 - 11/01/2005 11/01/2005 - 12/01/2005 12/01/2005 - 01/01/2006 01/01/2006 - 02/01/2006 02/01/2006 - 03/01/2006 03/01/2006 - 04/01/2006 04/01/2006 - 05/01/2006 05/01/2006 - 06/01/2006 07/01/2006 - 08/01/2006 08/01/2006 - 09/01/2006 09/01/2006 - 10/01/2006 10/01/2006 - 11/01/2006 12/01/2006 - 01/01/2007 02/01/2007 - 03/01/2007 03/01/2007 - 04/01/2007

 

 

 

 

 

              

دختر بچه ای با موهای قهوه ای دم موشی شده در بزرگ ترین میدان شهر سیگار به دست گرفته بود و وقتی برای بار دوم نگاهش کردم سیگارش را به طرفم بالا گرفت و لبخندی از سر شیطنت و رضایت تحویلم داد...
می دانستم آن طرف تر کسی منتظر من است...هرچه سعی کردم نتوانستم بدوم...آفتاب ظهر مثل ابری که بارور نشده باشد
عقیم و پر از حرص می تابید...وقتی آفتاب رفت شیب خیابان رو به پایین یک طرفه شد...نیازمندی های همشهری نیمی از صحنه های خیابان را ماسکه می کرد...روی شیشهء تواضع تبریزی مردی که نوشخوار کردن بلد نبود خوردنی های دفرمه بالا میاورد...
---------
نسیم خنک پس از باران پاهایم را بی حس می کند...دستی به صوررتم می زنم و از وظیفهء انسانی دستشویی رفتن سر وا
می زنم...درست نمی دانم کی بود که بیدار شدم یا حتی کی خوابیدم..لامپ سقفی بالای تختم با روشنایی روز جدال می کند...تا نیم ساعت دیگر به کل فراموش می شود...قرمز می شود و نگاتیو هایم را روشن می کند...در را با دست فشار می دهم...صدای خش خش دلپذیری دارد...تا دیدن اولین اشعهء نور زرد بیشترین تعلیق دنیا را حس می کنم...با دیدن اشعه های موازی بوی توتون به مشام می رسد...میز نور روشن است و دختری نحیف تانک ظهور را به آستینش می مالد...
---------
خیلی وقت است که از پنج و پانزده دقیقهء صبح گذشته...سرم را کمی کج می کنم...پشت بام همسایه ساکت و مرطوب
است...همهء برف ها آب شده اند...صدای خش خش پلاستیک روی پاسیو در جیر جیر یا چه چه یا آواز مقامی پرندگان گم نام دیزالو می شود...مارک نافلر چرند می گوید...شیرین و گزنده...آن قدر به او حسودی می کنم که هر از گاهی با دستی جلوی دهانم به طرف دستشویی می دوم...اصلا تمام ناراحتی هایم از حسادت به او سرچشمه می گیرد...و نگرانی هایم...هنوز بهانه ای برایشان پیدا نکره ام..دلتنگی به مهر جویی شاید...دوست داشتن چه سخت است
....