دختر بچه ای با موهای قهوه ای دم موشی شده در بزرگ ترین میدان شهر سیگار به دست گرفته بود و وقتی برای بار دوم نگاهش کردم سیگارش را به طرفم بالا گرفت و لبخندی از سر شیطنت و رضایت تحویلم داد...
می دانستم آن طرف تر کسی منتظر من است...هرچه سعی کردم نتوانستم بدوم...آفتاب ظهر مثل ابری که بارور نشده باشد
عقیم و پر از حرص می تابید...وقتی آفتاب رفت شیب خیابان رو به پایین یک طرفه شد...نیازمندی های همشهری نیمی از صحنه های خیابان را ماسکه می کرد...روی شیشهء تواضع تبریزی مردی که نوشخوار کردن بلد نبود خوردنی های دفرمه بالا میاورد...
---------
نسیم خنک پس از باران پاهایم را بی حس می کند...دستی به صوررتم می زنم و از وظیفهء انسانی دستشویی رفتن سر وا
می زنم...درست نمی دانم کی بود که بیدار شدم یا حتی کی خوابیدم..لامپ سقفی بالای تختم با روشنایی روز جدال می کند...تا نیم ساعت دیگر به کل فراموش می شود...قرمز می شود و نگاتیو هایم را روشن می کند...در را با دست فشار می دهم...صدای خش خش دلپذیری دارد...تا دیدن اولین اشعهء نور زرد بیشترین تعلیق دنیا را حس می کنم...با دیدن اشعه های موازی بوی توتون به مشام می رسد...میز نور روشن است و دختری نحیف تانک ظهور را به آستینش می مالد...
---------
خیلی وقت است که از پنج و پانزده دقیقهء صبح گذشته...سرم را کمی کج می کنم...پشت بام همسایه ساکت و مرطوب
است...همهء برف ها آب شده اند...صدای خش خش پلاستیک روی پاسیو در جیر جیر یا چه چه یا آواز مقامی پرندگان گم نام دیزالو می شود...مارک نافلر چرند می گوید...شیرین و گزنده...آن قدر به او حسودی می کنم که هر از گاهی با دستی جلوی دهانم به طرف دستشویی می دوم...اصلا تمام ناراحتی هایم از حسادت به او سرچشمه می گیرد...و نگرانی هایم...هنوز بهانه ای برایشان پیدا نکره ام..دلتنگی به مهر جویی شاید...دوست داشتن چه سخت است
....