Hollow Years of Post-Solitude...
  Hollow Years of Post-Solitude                                                                                                                             

    Post-SoLiTuDe                     

 
   
 

 

 

 

 11/01/2004 - 12/01/2004 12/01/2004 - 01/01/2005 01/01/2005 - 02/01/2005 02/01/2005 - 03/01/2005 03/01/2005 - 04/01/2005 04/01/2005 - 05/01/2005 05/01/2005 - 06/01/2005 06/01/2005 - 07/01/2005 07/01/2005 - 08/01/2005 08/01/2005 - 09/01/2005 09/01/2005 - 10/01/2005 10/01/2005 - 11/01/2005 11/01/2005 - 12/01/2005 12/01/2005 - 01/01/2006 01/01/2006 - 02/01/2006 02/01/2006 - 03/01/2006 03/01/2006 - 04/01/2006 04/01/2006 - 05/01/2006 05/01/2006 - 06/01/2006 07/01/2006 - 08/01/2006 08/01/2006 - 09/01/2006 09/01/2006 - 10/01/2006 10/01/2006 - 11/01/2006 12/01/2006 - 01/01/2007 02/01/2007 - 03/01/2007 03/01/2007 - 04/01/2007

 

 

 

 

 

              

بوی کیک تو خونه پیچیده.مامان امشب مهمون داره و متعاقبا ما هم توفیق اجباری و ...من بیشتر خسته ام تا کمتر هر چیز دیگه...می شینم یه جا و ساعت ها فکر می کنم به اینکه امشب چی بپوشم؟!چون فکر کردن به آدما ناراحتم می کنه و فکر کردن به خودم حالمو به هم می زنه... دیگه نمی خوام بگم دلم می خواد...یا عقلم می گه...من و دلم و عقلم سه تایی تصمیم گرفتیم دیگه نه چیزی بخوایم نه چیزی بگیم و
اگه کسی پشت سرمون حرف زد خودمونو بزنیم به کری!
بابک می گه زونا گرفته!یه مدت داشتم فکر می کردم زونا رو چه جوری می نویسن دقیقا!
And the germans killed the Jews and the Jews killed the
arabs and the arabs killed the hostages and thaaaaaaaaat
is the newwwwwwwwwwwws
گلوم درد می کنه.انگار یه ماهه که یه چیزی توش گیر کرده...صبا نفس کشیدن برام سخته...دانشگام همیشه دیر می شه...و غوز می کنم!درست مثل معتادی شدم که انتظار نمی کشه...هیچ کاری نمی کنه...درد زیادی نداره و اون قدر که باید بهش می رسه...می زنه...خوب می شه و به این فکر می کنه که دفعهء دیگه کجا؟کی؟چند؟! و شاید با این قاچاقچی قدیمیش بره کافه قهوه بخورن و سیگار بکشن....مهره های پشتم درد می کنه...از پشتی صندلیم یه چیزی مثل میخ زده بیرون..با ارتفاع یک سانت و قطر همین قدرا...یا بیشتر...برای مراسم اعتکاف ازش استفاده می کنم...می شینم روش و زاویه نشینی می کنم...از تلفن و موبایل و ای میل و وبلاگ هیچ انتظاری ندارم...درست مثل مامان و مهموناش و بابا و همهء دوستام...و خودم
می خوام حل شم
و برم