پريشبا فهميدم كه شاملوي مرحوم هم براي من شعر گفته. يا لا اقل موقع شعر گفتن خيلي به من فكر مي كرده...مثل پينك فلويد كه واسه من چندين آهنگ ساختن...مثل فيليپ گلس...مثل ميلان كوندرا كه براي خيلي از نوشته هاش از نا خود آگاه من سوالات زيادي پرسيده...مثل پرويز تناولي كه تمام هيچ ها و فرهادهاش رو توي دلش به من تقديم كرده...چون من منبع الهام همشون بودم...مثل اين همه فيلمساز خوب كه برام فيلم ساختن....
آهان...بحث سر شعر شاملو بود...داشتم مي گفتم...يه جا از زبان من مي گه:
اي دريغ از آن صفاي كودن ام
--------------------------
واااااااااااااي!عالي گفته!!!اوم مرحوم منو بهتر از خودم مي شناخت...من سال ها بود به اين فكر مي كردم يه جاي كارم اشكال داره....اين صفا(اگر داشته باشم) يه ايرادي داره...و الان چهل و اندي ساعته كه فهميدم هرچي هست از كودن بودن است...
اي دريغ از آن صفاي كودنم....
چشم دد فانوس چوپان ديدنم
با تن فرسوده پاي ريش ريش
خسته گان بردم بسي بر دوش خويش
گفتم اين نامردمان سفله زاد
لاجرم تنها خواهندم گذاشت
ليك تا جاني به تن بشناختند
همچو مردارم به راه انداختند....
اي دريغ آن خفت از خود بردن ام
پيش جان از خجلت تن مردن ام!
من سلام بي جوابي بوده ام
طرح وهم اندود خوابي بوده ام
زادهء پايان روزم زين سبب
راه من يكسر گذشت از شهر شب
چون ره از آغاز شب آغاز گشت
لاجرم راهم همه از شب گذشت.
منم به پاس قدرداني ديشب نشستم واسهء يه تيكه از همين شعر تصوير سازي كردم....يه جاده با يه ستاره ...بدون شازده كوچولو كه بي
جواب ترين سلام دنيا بود....