|
|

11/01/2004 - 12/01/2004
12/01/2004 - 01/01/2005
01/01/2005 - 02/01/2005
02/01/2005 - 03/01/2005
03/01/2005 - 04/01/2005
04/01/2005 - 05/01/2005
05/01/2005 - 06/01/2005
06/01/2005 - 07/01/2005
07/01/2005 - 08/01/2005
08/01/2005 - 09/01/2005
09/01/2005 - 10/01/2005
10/01/2005 - 11/01/2005
11/01/2005 - 12/01/2005
12/01/2005 - 01/01/2006
01/01/2006 - 02/01/2006
02/01/2006 - 03/01/2006
03/01/2006 - 04/01/2006
04/01/2006 - 05/01/2006
05/01/2006 - 06/01/2006
07/01/2006 - 08/01/2006
08/01/2006 - 09/01/2006
09/01/2006 - 10/01/2006
10/01/2006 - 11/01/2006
12/01/2006 - 01/01/2007
02/01/2007 - 03/01/2007
03/01/2007 - 04/01/2007
|
|
از ميرداماد سوار تاكسي شدم..
.رسيدم خونهء مامان بزرگ...
.يه چيزي خوردم
...رفتيم تو بالكن..
.سرد بود..
.اومدم نشستم رو زمين..
.رفتم تو اتاق دراز بكشم...
ديگه يادم نمياد..
اما قبلشو چرا...يادمه. اون قدر حالم بد بود كه احساس مي كردم زانوهام پوكن...نمي تونستم وايسم...
حالا نصفه شبه...دارم فكر مي كنم...و دارم به نتيجه مي رسم...ما هميشه بيشترين ضررو از خودمون ديديم...منظورم اينه كه بزرگ ترين مشكل ما خودمونيم...زندگي رو سرزنش مي كنيم ....جامعه...خانواده...فرهنگ...همه رو به باد فحش مي گيريم كه مثل بند به دست و پامون پيچيدن و نمي ذارن ما كم ترين لذتو از زندگيمون بگيريم...اما نمي بينيم كه ماييم...خودمون...مايي كه اعتراض مي كنيم و آزادي مي خوايم...مايي كه ديگران رو به خاطر اين كه تو خيابون به ما خيره مي شن و ما رو موجودات ديوونهء عجيبي مي دونن سرزنش مي كنيم....مايي كه مي گيم به كسي چه ربطي داره كه ما مي خوايم تو ماه رمضون وسط خيابون غذا بخوريم...و بازم ماييم كه همديگه رو به خاطر كوچكترين راه هاي زندگي يا براي كوچكترين لذتامون مسخره مي كنيم...يعني ما عينا كاري رو كه بهش اعتراض مي كنيم انجام مي ديم...اما كسي حق نداره بگه چرا! چون ما روشن فكريم! چون ما مي فهميم و ديگران نه! چون همهء كاراي ما درست و منطقي و دوست داشتنيه اما سوژه هامون همه احمق-عقده اي و تحت تاثير جوهاي پوچن....و مشكل اينه كه همه عين هميم...تنها اتفاقي كه تو اين بازي مي افته اينه كه هر كسي دو تا رل داره...يك بار مسخره مي شه و يك بار مسخره مي كنه! اين سرگرم كننده ترين و دوست داشتني ترين بازي ما روشن فكر نماهاست!
يه دوستي داشتم كه الان ديگه دوستم نيست...مي گفت:
اون جايي كه مدرنيته به باباي من اجازي مي ده با هركي مي خواد سكس داشته باشه...بابام طرفدار سرسختشه...اما اون جايي كه مدرنيته به من اجازه مي ده وقتي با بابام دعوام مي شه بزنم تو گوشش....ديگه همه چيزو نفي مي كنه و ادعا مي كنه كه سنتي ترين آدم موجود روي زمينه....
من ديگه برام عادي شده...شايد بارها و بارها دوستامو سر همين قضيه براي هميشه كنار گذاشتم و نظرم دربارهء اون آدم درست مثل
همين باباي دوست سابقم مونده...و نه بيشتر!به قول Beatles :LET IT BE
آخه چرا بايد خودمون كوچيك ترين آزادي ها و انتخاباي همديگه رو به باد تمسخر بگيريم...اون آدمي كه مسخرش مي كنيم حتما تو اون كار به نظر ما مسخرش چيزي پيدا كرده...شايد ازش لذت مي بره...اصلا شايد با اين كار مقدار كوچيكي از عقده هاشو خالي مي كنه....آره...اصلا اين طوري فكر كنيم...
LET IT BE
|
|